بستان اللغة الفارسية
أهلا وسهلا بك فى منتدى بستان اللغة الفارسية
بحـث
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم

المواضيع الأخيرة
التبادل الاعلاني
pubarab

قصة دزد ( اللص ) لناصر زراعتى

استعرض الموضوع السابق استعرض الموضوع التالي اذهب الى الأسفل

متميز قصة دزد ( اللص ) لناصر زراعتى

مُساهمة من طرف Admin في الأحد فبراير 14, 2010 1:20 pm

قصة دزد

[

لمؤلفها ناصر زراعتي

دزد را اول هادي ـ پسر عزيز خانوم ديده بود .
ساعت سه و نيم بعد از نصفه شب بود. از خواب بيدار شدم، رفتم دس به آب، داشتم بر مي گشتم برم دوباه بخوابم. با خودم گفتم برم يه نيگايي به ماشينه بندازم.
هادي پيكان جوانان قرمز رنگ مدل پنجاه و پنجش را تازگيها خريده و حسابي بهش مي رسد. اتاق و شيشه هاي پيكان هميشه برق مي زند. شبها آن را جلو پنجره
خانه شان تو كوچه شش متري معصومي بغل ديوار پارك مي كند، با آنكه برايش هم سويچ مخفي گذاشته و هم دزدگير، باز هم محض احتياط، فرمانش را به ميله صندلي جلو، با زنجير كلفتي قفل مي كند. پخش صوت كشويي اش را هم هر شب در مي آورد و نمي گذارد تو ماشين بماند.
در حياطو كه وا كردم ديدمش، رو صندلي جلو ب. ام. و. اكبرآقا چمباتمه زده بود. در ب. ام. و. واز بود اولش فكر كردم خود اكبر آقاست. اصلاً متوجه صداي واز شدن در حياط نشد. تو تاريكي نيگا كردم. خواستم بگم. سام عليك، اكبر آقا، چيكار مي كني؟ كه يهو چشمم افتاد به كله طاسش، شصتم خبردار شد كه يارو دزده. داشت با پيچ گوشتي همچين تند و فرز، پخش صوتو واز مي كرد. شيشه بغل دستو شيكونده بود و درو واكرده بود. با خودم گفتم: چيكار كنم؟ اگه هم الان داد بزنم ملتو خبر كنم متوجه مي شه. و ممكنه در ره. يواش رفتم طرف ب. ام. و. ديدم يه جفت دمپايي رو زمينه. هه، هه...دمپايي هاشو درآورده بود. رفتم جلوتر و يهو درو محكم بستم و هوار كشيدم: آي دزد....آي دزد.....
اكبر ـ پسر حاجي اسداللهي ـ صاحب ب. ام. و. اولين كسي بود صداي هادي را شنيده بود و از خواب پريده بود.
رو پشت بوم خوابيده بودم، درست بالا سر ب. ام. و. كه يهو با صداي آي دزد...آي دزد.... از جام پريدم. گفتم: اي دل غافل ديدي ب. ام. و. رو بردن!
اكبر آقا كارمند بانك اعتبارات است. دو سالي مي شود كه ـ بعد از فروختن ژيانش ـ اين ب. ام. و. شيري رنگ 2002 دو در را خريده. اين تنها ب. ام. و. كوچه معصومي است. هر چند مدل پايين است، اما هم صاحبهاي قبلي و هم اكبر آقا آن را خوب نگه داشته اند و «تميز تميز» مانده. ديشب ـ د رتمام طول اين دو سال ـ اولين بار بوده كه اكبر آقا يادش رفته ترمز و كلاج را قفل كند. آخرهاي شب با حاج آقا و حاج خانوم و زن و بچه چهار پنج ماهه اش،‌از خانه عمه خانوم بر مي گردند بچه خواب بوده و اكبر آقا مجبور مي شود بچه را خودش بغل كند و همان طور بچه بغل، در ب. ام. و. را قفل مي كند.
گفتم ديدي پسر؟ يه امشب ترمز و كلاجو قفل نكرده ها! همون طور با شورت و عرقگير پريدم لب پشت بوم و پايين، تو كوچه رو نيگا كردم. ديدم هادي خان محكم در جلو ب. ام. و. رو رو گرفته و دو دستي داره فشار مي ده و داد مي زنه آي دزد .... اي دزد....منم بنا كردم داد زدن: آي دزد..... آي دزد......
حاجي اسداللهي كه تو حياط، با حاج خانوم روي تختخواب چوبي مي خوابند از صداي داد و فرياد اكبر آقا از خواب مي پرد.
يكهو پريدم از جام. تند دويدم دمپايي هامو پا كردم و داشتم مي رفتم دم در كه يادم افتاد با عرق گير صورت خوشي نداره برم بيرون. برگشتم تند كتمو كه همون ديشب ـ بعد برگشتن از مهموني تو حياط در آورده بودم و انداخته بودم رو صندلي ور داشتم و تنم كردم. مادر اكبر از خواب پريد و پرسيد چي شده؟ كجا داري ميري اين وقت شب؟ همون طور كه مي دويدم طرف در حياط داد زدم آي دزد ... آي دزد.... درو واكردم و دويدم توي كوچه:
عزيز خانوم با صداي هادي از خواب پريده بود و شوهرش ميرآقا را از خواب بيدار كرده بود.
وا....خواب بودم ها...يهويي ديدم هادي داره داد ميزنه. گفتم نكنه خواب مي بينم؟ يا بازم هادي تو خواب داد و بيداد راه انداخته. اما ديدم نه مث اينكه صداش از تو كوچه مياد اقارو تكون دادم و گفتم پاشو اقا...هادي مونه ....بعدش پريدم چادرمو انداختم سرم و دويدم تو كوچه .....
هادي تعريف مي كند:
يارو دزده تا ديد من درو بستم و داد زدم آي دزد...آي دزد... از جاش پريد شخش صوتو كه تازه وا كرده بود، انداخت كف ماشين و پريد طرف در، اما من درو سفت گرفته بودم. دزده كه ديد نمي تونه و زورش نمي رسه در رو واكنه، شروع كرد به التماس كه:‌تو رو خدا، جون مادرت بذار برم....اما من همين جور داد مي زدم، آي دزد...آي دزد....بعدش دزده، خواست با پيچ گوشتي بزنه تو سر و صورتم كه سرمو دزديدم. دوباره حمله كرد. يه مشت خوابوندم تو چونه اش. اونم پيچ گوشتي را ول داد طرفم، جا خالي دادم، نوك پيچ گوشتي گرفت به شونه م. ايناهاش پوست شونه مو برده، نيگا! منم درو ول كردم. دزده درو وا كرد و پريد بيرون و رفت طرف پايين كوچه. منم دنبالش.
اكبر كه زنش از خواب پريده بود و تو رختخواب از ترس داشته مي لرزيده، تند زير شلواري اش را مي پوشد و پيرهنش را تن مي كند و بي آنكه دكمه هايش را ببندد دوباره مي آيد سر پشت بام.
ديدم دزده در ماشينو واكرد و هادي خانو پرت كرده اونور كوچه و خودش رفت طرف پايين كوچه. خواستم از رو پشت بوم بپرم رو گردنش كه ديدم حاج آقامون در خونه رو واكرد و دويد بيرون.....
حاجي اسداللهي مي گويد:
درو كه واكردم ديدم هادي خان پرت شد و سط كوچه و يارو دزده دويد طرف من. پريدم جلو بگيرمش، ديدم بكهو برگشت دوباره طرف ب. ام. و.
عزيز خانوم مي گويد:
واي خداجون ....همچين زد تخت سينه هادي كه طفلك پنج متر پرت شد اون ور رو زمين. من بنا كردن جيغ كشيدن ....دزده دويد طرف پايين كوچه كه حاج اسداللهي از خونه شون در اومد. دزده تا حاج آقا رو ديد، برگشت دوباره طرف ماشين اكبرآقا.
هادي مي گويد:
داشتم مي گرفتمش ها...يهو جا خالي داد و برگشت طرف ب. ام. و. يهو مادرمو ديدم. داد زدم ننه، ننه، برگرد برو خونه، ممكنه بزنتت ...مادرم شروع كرد داد زدن. خودم دويدم دنبال يارو. ديدم رفت دمپايي هاشو از جلو در ب. ام. و. ورداشت و دوباره برگشت و دويد و از دستم رفت.
اكبر مي گويد:
ديدم الانه كه بزنه حاج آقا مونو پرت كنه وسط كوچه. خواستم بپرم رو سرش، يهو چشمم افتاد به يه پاره آجر رو پشت بوم كه خانوم صبا مي ذاره رو رختخواب كه باد نبره، پاره آجرو ورداشتم و پرت كردم رو سرش.....
حاجي اسداللهي مي گويد:
ديم برگشت از جلو ماشين يه چيزي ورداشت و گذاشت زير بغلش و دوباره دويد طرف من. هادي خان داشت از جايش بلند مي شد، يارو لامسب همچين داشت
مي دويد كه ديدم اگه بخوام جلوش وايسم، ممكنه بزنه پرتم كنه اون ور . ديدم يكهو يك چيزي خورد تو سرش و پهن شد رو زمين.
دمپايي ها از دست دزد مي افتد. دزد سرش را مي چسبد خون سرازير مي شود. از سر طاسش مي ريزد رو صورتش و كف دستهايش را خيس مي كند و از لاي انگشتانش بيرون مي زند. مي نشيند رو زمين. حاجي اسداللهي تا مي رسد بالا سرش با لگد مي زند به آبگاهش. فرياد دزد به هوا مي رود و پهن مي شود كف كوچه. هادي كه از جا بلند شده مي آيد و مي افتد به جان دزد و حالا نزن و كي بزن. عزيز خانوم هم از راه رسيده نرسيده لنگه كفشش را در مي آورد و بنا مي كند تو سرو كله دزد زدن.
اكبر كه از پله هاي نردبان سريع پايين آمده از حياط گذشته و از در بيرون زده
مي رسد بالا سر دزد.
حالا، تمام اهل محل از سر و صدا و داد و هوار بيدار شده اند. عده اي از خانه هايشان بيرون آمده اند و خواب آلوده تو تاريكي كوچه، دور خود مي چرخند و جماعتي هم از پنجره ها و لب پشت بام ها و بالكنها، سرك مي كشند.
دزد مي افتد به التماس: «تو رو قرآن، تورو ابوالفضل نزنين،‌غلط كردم در نمي رم ...» و با كف دست، خون را از چشمهايش پاك مي كند.
حاجي اسداللهي و اكبر و هادي دزد را مي كشانند مي آورند نزديك ب.ام.و. و اكبر مي دود، در ماشين را باز مي كند. چشمش كه ميافتد به شيشيه شكسته بغل، بر مي گردد و خشمگين كشيده محكمي مي زند توي صورت دزد و فحش خواهر و مادر را مي كشد به او.
هادي مي گويد :اكبر آقا داشت پخش صوتو واز مي كرد.»
اكبر مي رود تو ب.ام.و. و پخش صوت را كه هنوز سيمهايش وصل است و افتاده كف ماشين، بر مي دارد نگاه مي كند.
حاجي اسداللهي رو مي كند به هادي: «هادي خان» قربونت بپر تلفن كن كلانتري، مأمور بفرستن ....»
دزد تا اسم كلانتري را مي شنود،‌دست حاجي اسداللهي را مي گيرد و بنا
مي كند به قسم و آيه دادن و عجز و لابه كرن: آقا، غلط كردم، تورو خدا تلفن نكنين، بذارين برم، من كه چيزي ندزديم .»
اكبر عصباني از در ب.ام.و. بيرون مي آيد و يقه را مي چسبد: «چيزي ندزديدي؟! مرديكه پفيوز! شيشه ماشينو شيكوندي، پخش صوتو داغون كردي، اگه سر
نمي رسيدم همه چي رو دزديده بودي حالا مي گي چيزي ندزديدم ؟! رو برم، اكه هي...»
عزيز خانوم، لنگه كفش به دست، دم در خانه شان ايستاده و ماجرا را با آب و تاب براي عاليه خانوم و همسايه هاي ديگر تعريف مي كند.
هادي وسط كوچه ايستاده و انگار دارد فكر مي كند از كجا تلفن بزند به كلانتري كه آقاي وكيلي همسايه ديوار به ديوار عزيز خانوم پيژاما به پا و عرقگير ركابي به تن،
مي گويد: «هادي خان، بفرما، بيا از خونه ما تلفن بزن.» و دست هادي را مي گيرد و همراه خود مي برد تو خانه شان.
دزد هنوز دارد التماس مي كند: «مردم،‌مسلمونا، شمارو به هركي كه
مي پرستين،‌ولم كنين، بذارين برم من زن و بچه دارم. از زور بدبختي و بيكاري مجبور شدم بيام دزدي، به ولاهه من اينكاره نيستم. اولين بارم بود. آبروم مي ره...»
عاليه خانوم كه خودش را انداخت وسط معركه، رو به دزد مي گويد:« تو؟ مرتيكه عملي! تو زن و بچه داري؟ تو؟ تو هر شب بيخ اين كوچه تنگه نشستي هروئين
مي كشي. واسه پول هروئينت هم هس كه اومدي دزدي...»
دزد ـ پا برهنه و لرزلرزان ـ با سر و صورت خونالود رو مي كند به عاليه خانوم: «خواهر من چرا تهمت مي زني من كجام عمليه؟ من پول ندارم خرج شام و ناهار زن و بچه مو بدم پول ندارم كرايه خونه مو بدم، يه سال آزگاره بيكارم من بدبخت از كجا پول مي آرم برم هروئين بكشم؟ عاليه خانوم مي خواهد دوباره بپرد به دزد كه زن آقاي وكيلي دستش را مي كشد «نه عاليه خانوم جون اون يارو نيس. اون مرتيكه هروئينيه يكي ديگه س.»
حاجي اسداللهي بر مي گردد طرف دزد كه حالا بيست سي نفري زن و مرد و بچه دوره اش كرده اند و كنج ديوار كز كرده و با زخم سرش و خون دلمه بسته روي آن ور مي رود «ولت كنيم تا دوباه فردا شب بري سراغ ماشين يه بدبخت ديگه، يا از ديوار خونه مردم بالا بري؟»
دزد به پاي حاجي اسدللهي مي افتد: «قول مي دم ديگه دزدي نكنم. غلط كردم ...تقاصمو پس دادم. بذارين برم جونمردي كنين. گذشت داشته باشين. نذارين آبروم پيش سرو همسر بره.»
اكبر سينه صاف مي كند و انگشت اشاره اش را تهديد كنان به طرف دزد تكان
مي دهد: «وقتي رفتي چند سال تو زندون آب خنك خوردي، اون وقت آدم مي شي و ديگه دور ور اين جور كارا نمي گردي.»
پيرمردي كه از پايين كوچه آمده بود و در جمع راه باز كرده بود، به سيگارش كه نوك چوب سيگار درازي دود مي كند، پك مي زند: «خب ولش كنين بره بابا، خودش
مي گه غلط كرده ديگه ....»
اكبر براق مي شود تو سينه پيرمرد: ولش كنيم بره؟ دكي! پس توون شيشه و پخش صوت ماشينو كي مي ده؟ شوما!»
عزيز خانوم برمي گردد طرف پيرمرد:«بابا جون مگه نشنيدي توبه گرگ مرگه؟ ها! بايد بره زندون تا درس عبرت بگيره و ديگه از اين غلطا نكنه.»
هادي از در خانه اقاي وكيلي مي آيد بيرون و لبخند پيروزي بر لب مي رود طرف جمعيت: »تلفن زديم كلانتري. گفتن نيگرش دارين، مواظب باشين در نره، همين حالا مأمور مي فرستن.»
دزد كنار ديوار زانو مي زند و سرش را تو دستهاش مي گيرد.
جماعت يكي دو قدم عقــب مي كشنــد و ساكــت مي ايستنـــد و او را تمـــاشـــا
مي كنند. اكبر و هادي شروع مي كنند با هم حرف زدن.
پسر بچه هشت نه ساله ‌اي از لاي پاهاي جمعيت راه باز مي كند مي آيد جلو دزد مي ايستد و به او خيره مي شود.
دزد سر بر مي دارد و جماعت را نگاه مي كند. چشمش به پسر بچه مي افتد «آقا پسر، پير شي الهي برو يه چيكه آب بيار بخوريم.»
پسرك از ميان جمعيت عقب عقب بيرون مي آيد و مي دود طرف خانه شان.
جوانكي آشفته مو كه دكمه هاي پيرهنش باز است جمعيت را مي شكافد و پيش مي آيد: «چي شده؟»
اكبر و هادي و عزيز خانوم ـ درهم و برهم ـ ماجرا را برايش تعريف مي كنند.
جوانك رو مي كند به دزد: «آخه برادر من،‌اينم شد كار؟ خجالت بكش، پاشو، پاشو برو پي كارت ....» و دست دزد را مي گيرد و از جا بلندش مي كند. چشمهاي دزد از خوشحالي برق مي زند.
حاجي اسداللهي و اكبر جلو جوانك و دزد را مي گيرند« كجا! تازه تلفن كرده يم كلونتري، الانه مأمور مي آد»
جوانك كه بور و خيط شده، دست دزد را ول مي كند و بنا مي كند با آنها بحث و جدل كردن دزد دوباره مي نشيند كنار ديوار.
هر كس چيزي مي گويد همه درهم و برهم حرف مي زنند.
پسر بچه ـ كاسه پلاستيكي پر از آب در دست ـ از ميان جمعيت راه باز مي كند و مي رود جلو دزد مي ايستد. دزد كاسه را از پسرك مي گيرد و نصف آب را يكنفس مي نوشد و بعد بقيه اش را كم كم مي ريزد كف دستش و با آن چشمهاي خونالودش را مي شويد. كاسه خالي را مي دهد دست پسرك: «خدا عوضت بده پسر جون، خير ببيني....»
پسرك كاسه را مي گيرد و يكي دو قدم عقبتر مي ايستد به تماشا.
دو سه خانه بالاتر زن و مرد ميانسالي ايستاده اند. مرد چاق است و عرقگير چركمرده اي به تن و پيژاماي راه راه و دمپايي لاستيكي قهوه اي رنگي به پا دارد و كلاه نخي سياه رنگي بر سر كچل كشيده و دستهايش را روي سينه به هم پيوسته و هي به طرف جمعيت سرك مي كشد. زنش، پا برهنه، چادري بر سر انداخته و رو گرفته است.
مرد مي گويد: «برم ببينم چه خبر شده...»
زن دستش را مي كشد و مي گويد: «كجا مي خواي بري؟ به تو چه؟ »
مرد مي گويد: «بذار برم ببينم چي مي شه زن!»
زن مي گويد: «هرچي بخواد بشه مي شه. تو چيكار داري؟ سر پيازي، ته پيازي؟
مرد مي گويد: «حالا اگه برم آسمون به زمين مي آد؟.»
زن مي گويد: «نخير. اما يهو ديدي پريدن به هم. تو رو هم مي زنن. خوشت مياد كتك بخوري؟ تنت ميخاره؟»
مرد مي گويد: «آخه زن، كي به من كار داره؟ مي رم يه نيگايي مي كنم بر
مي گردم. اين همه آدم اونجاس كوري؟ نمي بيني؟»
زن مي گويد: «نخير لازم نكرده. اگه مي خواي نيگا كني همين جام مي توني ....»
مرد كه كلافه شده بر مي گردد، پشت به زن مي كند و دو سه قدم جلو مي رود.
زن داد مي زند «اوهوي! كجا؟ نري ها!»
مرد بر مي گردد رو به زن و غضبناك مي گويد: «نترس سليطه! نمي رم..واه...» و پشتش را مي كند سمت زن يك پايش را كمي از زمين بلند مي كند و صدايي از خودش در مي آورد؛ كشيده و زوزه مانند
زن مي گويد: «خاك بر سرت كنن. خجالت نمي كشي؟‌مرتيكه لندهور.»
مرد سر بر مي گرداند سمت زن و مي خندد: «خوب شد؟ خوشت اومد؟»
زن مي گويد: «خاك بر سرت...»
از سر كوچه دوتا پاسبان سوار بر موتور گازي ـ يكي در حال رانندگي و ديگري نشسته بر ترك ـ سرو كله شان پيدا مي شود. با ديدن جماعت مي پيچند تو كوچه و مي آيند طرف جمعيت.
اكبر تا چشمش مي افتد به پاسبانها مي گويد:« اومدن....مأمورا اومدن...»
جماعت به هم مي ريزند و از دور و بر دزد پراكنده مي شوند. دزد هراسان از جا بلند مي شود و پاسبانها را نگاه مي كند. موتور نزديك جمعيت مي ايستد. پاسباني كه بر ترك موتور نشسته مي پرد پايين. بلندقد است و يغور و روي بازو پيرهنش نشان«جودو» چسبانده. هفت تيرش را در كمر جا به جا مي كند، جمعيت را كنار
مي زند و مي پرسد: «سارق كو؟ كدومه؟»
حاجي اسداللهي جلو مي رود به پاسبان سلام مي كند و دزد را نشان مي دهد: «ايناهاش سركار!»
پاسبان مي رود طرف دزد و بي مقدمه محكم مي خواباند بيخ گوشش و اورا
مي گيرد زير مشت و لگد.
دزد بنا مي كند به داد و هوار: «چرا مي زني نامسلمون! جرا مي زني؟ خب ببر كلونتري ديگه! چرا كتك مي زني؟»
جوانك مي رود جلو دست پاسبان را مي گيرد«چرا كتكش مي زني؟ خدا رو خوش نمي آد، سركار!»
پاسبان براق مي شود تو سينه جوانك :«به توچه مربوطه»
«به من چه ؟ مرد حسابي زورت به اين بدبخت خدازده رسيده؟ ذليل گير آوردين؟ تو مأمور دولتي، تو وظيفه تو انجام بده. حق نداري مردمو كتك بزني
«آخه مرتيكه سارقه»
«خب سارقه كه سارقه. تو بايد كتكش بزني»
« پس چي؟»
يكي به دو بالا مي گيرد . پاسبان ديگر يك پايش را تكيه داده به زمين، با خونسردي سيگار دود مي كند و پوزخند زنان آنها را نگاه مي كند. پيرمرد و چندنفر ديگر پا درمياني مي كنند و جوانك را عقب مي كشند پاسبان دستبندي را كه به كمربندش بسته باز مي كند و دست دزد را مي گيرد.
دزد مي افتد به التماس: «به خدا فرار نمي كنم، سركار! باهاتون ميام ديگه لازم نيس دستبند بزنين.»
پاسبان همانطور كه مچ دستهاي دزد را تو حلقه هاي دستبند مي اندازد و آن را قفل مي كند مي گويد: «خفه....» بعد رو مي كند به جمعيت: «شاكي كيه؟»
حاجي اسدللهي رو مي كند به اكبر: «لباستو بپوش باهاشون برو كلانتري...اينجاس سركار....الان آماده مي شه مي آد.»
اكبر مي دود سمت خانه. پاسبان همانطور كه دست دزد را تو دست دارد، رو به جمعيت مي گويد: « كسي ماشين نداره ما ور برسونه كلانتري؟»
هادي كه حالا لباس پوشيده و سويچ پيكان جوانانش را در دست مي چرخاند
مي گويد: «چرا سركار. در خدمتيم»
پاسبان سوار بر موتور سيگارش را خاموش مي كند«پس من برم سركار حقدوست؟»
پاسبان مي گويد «باشه برو»
پاسبان سوار بر موتور دور مي زند، گاز مي دهد و مي رود.
هادي در پيكان را باز مي كند بوق دزدگير به صدا در مي آيد جمعيت جا مي خورند. هادي مي خندد و بوق دزد گير را قطع مي كند بعد قفل زنجير را باز مي كند سويچ مخفي را مي زند پشت فرمان مي نشيند دنده را مي گذارد خلاص و استارت
مي زند. موتور روشن مي شود دو سه تا گاز پشت سر هم مي دهد، بعد چراغهاي جلو را روشن مي كند، شيشه بغل دستش را مي كشد پايين و به پاسبان
مي گويد« بفرماين سركار...»
پاسبان در عقب را باز مي كند و دزد را هل مي دهد تو پيكان و خودش مي نشيند كنارش. اكبر لباس پوشيده ـ دوان دوان ـ مي آيد مي نشيند جلو، كنار هادي و بر
مي گردد سمت پاسبان: «مي بخشين سركار،پشتم به شماست.»
هادي كلاج را مي گيرد، دنده عقب را مي گذارد و بر مي گردد خودش را مي اندازد رو پشتي صندلي و از شيشه عقب بيرون رانگاه مي كند پيكان آرام آرام عقب
مي رود.
جمعيت پراكنده مي شوند.
پسر بچه كاسه ره دست وسط كوچه ايستاده و از پشت شيشه پيكان دزد را نگاه مي كند
پيكان همچنان عقب عقب مي رود.
عزيز خانوم مي رود خودش را به پيكان مي رساند و از شيه بغل به هادي مي گويد: «زود بياي ها؟!»
هادي مي گويد «باشه ...برو خونه ديگه.»
پيكان نرسيده سر كوچه كه جاجي اسداللهي دمپايي دزد را ـ انگار موش مرده نجسي ـ نوك انگشت گرفته مي دود و داد مي زند: «وايستين....دمپايي ش ....كفشش....»
هادي ترمز مي كند حاجي اسدللهي دمپايي ها را از شيشه باز بغل مي دهد دست دزد.
پيكان دوباره عقب عقب مي رود تا مي رسد سر كوچه، بعد مي پيچد تو خيابان و زوزه كشان دور مي شود.
جماعت مي روند خانه هاشان.

راوي از آغاز ماجرا روي مهتابي مشرف به گوچه معصومي نشسته، بر مي خيزد و سيگاري روشن مي كند
حالا ديگه هيچ كس تو كوچه نيست.
از دور خروسي مي خواند و خروسهاي ديگر از خانه هاي نزديكتر جوابش را
مي دهند. سگي در دور دست پارس مي كند
سپيده مي دمد.
راوي ته سيگارش را پرت مي كند تو كوچه. ته سيگار روشن مي افتد تو باريكه لجن ـ آبي كه از جوي كوچك وسط كوچه رد مي شود. جلز و لز مي كند و نوك درخشانش سياه مي شود.
راوي از پنجره مهتابي به اتاقش مي رود و روي تخت دراز مي كشد.
مرداد 1359


عدل سابقا من قبل Admin في الجمعة يناير 25, 2013 6:43 pm عدل 1 مرات

Admin
Admin

عدد الرسائل : 316
العمر : 52
الدولة / المدينة : القاهرة
تاريخ التسجيل : 07/11/2008

http://azharfarsy.nojoumarab.net

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

متميز رد: قصة دزد ( اللص ) لناصر زراعتى

مُساهمة من طرف د/ أزهار في الجمعة فبراير 19, 2010 3:40 pm

قصة جميلة

د/ أزهار
عضو ماسى
عضو ماسى

عدد الرسائل : 115
العمر : 52
الدولة / المدينة : القاهرة
تاريخ التسجيل : 26/02/2009

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

متميز رد: قصة دزد ( اللص ) لناصر زراعتى

مُساهمة من طرف آلاء في الجمعة مارس 26, 2010 1:37 pm

ممكن الترجمة بالعربي ؟؟
شكرا على مجهودكم بالمنتدى

آلاء
عضو مبتدئ
عضو مبتدئ

عدد الرسائل : 5
العمر : 26
الدولة / المدينة : غزة
تاريخ التسجيل : 25/03/2010

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

متميز رد: قصة دزد ( اللص ) لناصر زراعتى

مُساهمة من طرف د/ فتحية الدالى في الجمعة مارس 26, 2010 6:18 pm

أختنا العزيزه آلاء:
نحن نرحب بك عضوة جديدة فى المنتدى أما بخصوص ترجمة القصة الى اللغة العربية فنحن نقدم النصوص باللغة الفارسية لأن دارسى اللغة الفارسية يتشوقون للنصوص باللغة الفارسية
ولكن سوف ندرس موضوع ترجمة هذه النصوص علشان خاطر عيونك. ولك منا هذه الزهور ترحيبا بقدومك الى بستان اللغة الفارسية

د/ فتحية الدالى
عضو ماسى
عضو ماسى

عدد الرسائل : 148
العمر : 52
الدولة / المدينة : مصر
تاريخ التسجيل : 27/11/2009

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

متميز رد: قصة دزد ( اللص ) لناصر زراعتى

مُساهمة من طرف آلاء في الخميس أبريل 01, 2010 10:09 am

شكرا لاهتمامك ..
و عذرا لتاخر الرد
دمتِ بخير

آلاء
عضو مبتدئ
عضو مبتدئ

عدد الرسائل : 5
العمر : 26
الدولة / المدينة : غزة
تاريخ التسجيل : 25/03/2010

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

استعرض الموضوع السابق استعرض الموضوع التالي الرجوع الى أعلى الصفحة


 
صلاحيات هذا المنتدى:
لاتستطيع الرد على المواضيع في هذا المنتدى