بستان اللغة الفارسية
أهلا وسهلا بك فى منتدى بستان اللغة الفارسية
بحـث
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم

المواضيع الأخيرة
التبادل الاعلاني
pubarab

حكايات فارسية

استعرض الموضوع السابق استعرض الموضوع التالي اذهب الى الأسفل

حكايات فارسية

مُساهمة من طرف Admin في الأربعاء نوفمبر 26, 2008 6:52 pm

حكايت
جوانى مبلغ صد تومان به پير مردى سپرده , بسفر رفت , چون باز آمد, پول خود را از وى طلب داشت . پير مرد انكار كرد . وگفت كه تو بمن هيچ نسپرده . جوان نزد حاكم شهر رفته , چگونگى را عرض نمود . حاكم آن پير مرد را پيش طلبيده, و واز وى پرسيده گفت : اين جوان ميگويد كه پول خويشرا بتو سپرده است چرا بى رد نميكنى . گفت : بمن هيچ نداده است . پس حاكم از آن جوان پرسيد كه آيا هيچكس حاضر نبود وقتيكه آن پول را بوى سپردى كه او شهادت بدهد . گفت : خير آقا جز خدا هيچ شاهدى ندارم . حاكم ميخواست بآن پير مرد قسم دهد . اما آن جوان عرض كرد كه اين شخص خائن از قسم دروغ خوردن هيچ باكى ندارد كسى كه بدان طور شنيع خيانت ورزيده است چگونه از قسم خوردن بترسد . حاكم بآن جوان گفت : وقتيكه پول را نزد وى امانت نهادى كجا نشسته بودى ؟ گفت : زير درختى در بيابان نشسته بوديم .حاكم در جوابش گفت : پس چرا گفتى كه هيچ شاهد ندارم . برو . آن درخت را حكم بده . كه فورا نزد من بيايد. جوان عرض كرد كه اى آقا مى ترسم كه مبادا درخت از حكم جنابعالى نيايد . حاكم گفت كه اين مُهر مرا بآن درخت نشان بده خواهد آمد . آن پير خائن بتبسم كرد , وخاموش ماند . جوان روانه شد , بعد از قدرى وقت حاكم از آن پير مرد پرسيد كه آيا آن احمق به آن درخت رسيده است ؟ گفت خير آقا هنوز نرسيده است . بعد از اندكى آنجوان باز آمده گفت : اى آقا مُهر سركار را بدرخت نشان دادم هيچ فايده نداشت . حاكم گفت : چرا البته فايده داشت زيرا آن درخت بر قول تو شهادت داده است . پير مرد پرسيد. چگونه؟ گفت : وقتيكه تو جواب دادى كه آن احمق هنوز بدرخت نرسيده است , ظاهر شد كه قول وى بر حق است . زانرو كه آگر تو زيرا آن درخت نقد را از وى نگرفته بودى چرا نگفتى كه كدام درخت را ميگوئى . آن فريبنده از خجالت خاموش ماند وپول را باز داد .

Admin
Admin

عدد الرسائل : 316
العمر : 52
الدولة / المدينة : القاهرة
تاريخ التسجيل : 07/11/2008

http://azharfarsy.nojoumarab.net

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

رد: حكايات فارسية

مُساهمة من طرف meramar2030 في السبت يونيو 13, 2009 11:16 pm

جزاكى الله الخير

meramar2030
عضو نشيط
عضو نشيط

عدد الرسائل : 21
العمر : 41
تاريخ التسجيل : 27/02/2009

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

متشكرم

مُساهمة من طرف meramar2030 في الأربعاء يونيو 24, 2009 4:13 pm

شكرا على هذا العمل العظيم

meramar2030
عضو نشيط
عضو نشيط

عدد الرسائل : 21
العمر : 41
تاريخ التسجيل : 27/02/2009

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

رد: حكايات فارسية

مُساهمة من طرف rowa في السبت مارس 27, 2010 7:21 pm

جزاكم الله خيرا

rowa
عضو فضى
عضو فضى

عدد الرسائل : 42
العمر : 25
الدولة / المدينة : syria
تاريخ التسجيل : 27/03/2010

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

رد: حكايات فارسية

مُساهمة من طرف Admin في السبت مارس 27, 2010 8:53 pm

شكرا اختى العزيزة rowa
وأهلا بك فى بستان اللغة الفارسية

Admin
Admin

عدد الرسائل : 316
العمر : 52
الدولة / المدينة : القاهرة
تاريخ التسجيل : 07/11/2008

http://azharfarsy.nojoumarab.net

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

رد: حكايات فارسية

مُساهمة من طرف habibi في الإثنين مارس 28, 2011 2:11 pm

mamnoun

habibi
عضو نشيط
عضو نشيط

عدد الرسائل : 15
العمر : 58
الدولة / المدينة : Algerie
تاريخ التسجيل : 28/03/2011

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

رد: حكايات فارسية

مُساهمة من طرف تامر علام في الثلاثاء يونيو 07, 2011 9:26 am

السلام عليكم ورحمه الله وبركاته
جزاكم الله خيرا
ولكن كنت اتمن حتي تكتمل الفائده ان يتم وضع ترجمه وتحليل لها
وبارك الله فيكم

تامر علام
عضو مبتدئ
عضو مبتدئ

عدد الرسائل : 7
العمر : 26
الدولة / المدينة : مصر
تاريخ التسجيل : 06/06/2011

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

الصحیح:

مُساهمة من طرف منصور في الأربعاء يونيو 22, 2011 10:50 pm

Admin كتب:حكايت
جوانى مبلغ صد تومان به پير مردى سپردو به سفر رفت , چون باز گشت, پول خود را از وى طلب نمود . پير مرد انكار كرد . وگفت كه تو بمن هيچ مبلغی نسپردی . جوان نزد حاكم شهر رفته , چگونگى ماجرارا عرض نمود . حاكم آن پير مرد را پيش خودطلبيده, و واز وى پرسيد : اين جوان ميگويد كه پولش را بتو سپرده است چرا به او پول را برنمیگردانی . پیرمردگفت : اوبمن هيچ مبلغ نداده است . پس حاكم از آن جوان پرسيد كه آيا وقتيكه آن پول را به وى سپردى کسی حاضر نبودكه بتواندشهادت بدهد . جوان گفت : خير آقا جز خدا هيچ شاهدى ندارم . حاكم نصمیم گرفت که آن پير مرد راقسم بدهد . اما آن جوان گفت كه اين شخص خائن از قسم دروغ خوردن هيچ باكى ندارد كسى كه این شکل خيانت کرده است چگونه از قسم دروغ خوردن می ترسد . حاكم به آن جوان گفت : وقتيكه پول را نزد وى امانت نهادى كجا نشسته بودى ؟ گفت : زير درختى در بيابان نشسته بوديم .حاكم در جوابش گفت : پس چرا گفتى كه هيچ شاهد ندارم . برو . آن درخت را حكم بده . كه فورا نزد من بيايد. جوان عرض كرد كه اى آقا مى ترسم كه مبادا درخت از حكم جنابعالى اطاعت نکند. حاكم گفت كه اين مُهر مرا بآن درخت نشان بده خواهد آمد . آن پيرمرد خائن تبسمی نمود وخاموش ماند . جوان روانه شد , بعد از مدتی حاكم از آن پير مرد پرسيد كه آيا آن احمق به آن درخت رسيده است ؟ گفت خير آقا هنوز نرسيده است . بعد از اندكى آن جوان باز آمدوگفت : اى آقا مُهر جنابعالی را به درخت نشان دادم اماهيچ فايده ای نداشت . حاكم گفت : چرا البته که فايده داشت زيرا آن درخت به قول تو شهادت داده است . پير مرد پرسيد. چگونه؟ گفت : وقتيكه تو جواب دادى كه آن احمق هنوز به درخت نرسيده است , مشخص شد كه سخنش راست است . چون آگر تو زير آن درخت مبلغ را نگرفته بودى چرا نگفتى كه كدام درخت را ميگوئى . آن فريبکار از خجالت خاموش ماند وپول را بازگرداند .

منصور
عضو ماسى
عضو ماسى

عدد الرسائل : 85
العمر : 29
الدولة / المدينة : ایران
تاريخ التسجيل : 22/06/2011

الرجوع الى أعلى الصفحة اذهب الى الأسفل

استعرض الموضوع السابق استعرض الموضوع التالي الرجوع الى أعلى الصفحة


 
صلاحيات هذا المنتدى:
لاتستطيع الرد على المواضيع في هذا المنتدى